تبليغاتX
دنیای بهار
یک دنیا عشق........
 ندارم نیرنگ..........................

آدما توی دنیا همشون صورتکی به رو دارند صورتک گاهی غمگین گاهی خندون گاهی گریون.....

بعضی هاپشت اون صورتک خیلی قشنگ با یه عالمه دروغ نیرنگ دیگری پشت اون صورتک

خندونش با یه بغل گریه و غم... مانده تنها پشت اون صورتک ..

منم با یه سبد ستاره در دست دلم پر از غصه است . اما خوب ستاره هام مثل خودم کاغذین پوچن و بیرنگ همه زود رنگ می بازن مثل ابرای زمستون

صد هزار تکه میشه قلب یخ بسته من مثل قصری صدفی مرواریداش همه مردن مثل باغ بی بهار غنچه هاشو همه بردن......

صورتکم گریه داره گریه های خیلی بلند اما بغض گریه هاش خشکیده .....

پشت اون صورتکای خیلی قشنگ همه چیز پنهونه حتی کلک ونیرنگ ..

منه تنها پشت اون صورتک بی آب و رنگ نمی دونم چی دارم اما می دونم که ندارم نیرنگ.....

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385  |
 مثل.................مریم حیدرزاده

 

مثل اسفنج مثل مرجان مثل دریا می مونی

اینقدر عزیزی که همیشه تنها می مونی

پشت چشم نازک نکن اینقدر واسه پروانه هات

آخرش از کاروان خوشی ها جا می مونی

پاسخ تو رو محال کس دیگه بدونه

حلتو من بلدم مثل معما میمونی

چشم تو یه عالمه شعر قدیم ونو داره

مثل حافظ مثل سهراب مثل نیما می مونی

مثل نیما می مونی مثل مجنون نمیگم مجنون طفلی که ناز نداشت

تو یه دنیا ناز داری پس مثل لیلا می مونی................

این که من چقدر دوست دارم هنوز نمی دونم آخه من نمی دونم که تو میری یا میمونی????????????

خودنویسم داره دیگه جوهرش تموم میشه نامتم مثل خودت باز واسه فردا میمونی..........

|+| نوشته شده توسط لیلی در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385  |
 نفرین

 

گفتم که چطور میشود در خاطرات تو ماندی شد...... گفتی: یا دلم را بدست بیار یا اونو بشکن ولی نمیدونم تو چرا دومی را انتخاب کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...........

بارها با خودم می گفتم :اگر روزی برسد من صدای تو را نشنوم خواهم مرد پیش خود می گفتم اگر روزی برسد تو را

نبینم زندگی برایم بی معنا خواهد شد.......اما با ندیدنت نه مردم نه طعم زندگی ام عوض شد

بارها در خلوت از پروردگارم پرسیدم که خداوندا تو چه طور موجودی آفریدی که به جز خود چیزی نمی بیند آره من

با تموم وجودم تورا می پرستیدم اما تو آنقدر خود خواه بودی که حتی حاضر نشدی صدای قلبم را بشنوی کاش آنقدر

به تو وابسته نمی شدم بارها از تو پیش خدا گلایه کردم وتمام غم های انباشته شده دلم را با قطرات اشک از دلم پاک

کردم. نا مهربان آن لحظه بود که با تمام وجودم تورا می خواستم . اما نبودی تا اشکهایم را پاک کنی .اما حالا من آن

مهربان گذشته نیستم دلم مثل تو چون کوهی از سنگ شده ...شاید باور نکنی که قلب من چنان از سنگ شده که رو به

خدا می ایستم وبرای اولین بار قلب سنگی ات نفرین می کنم .نامهربان این را بدان که همیشه نفرین این دل صبورم در

کنارت زندگی خواهد کرد تا روزی که خدا هم دلش به رحم آید و نفرین های من در تو اثر کند.....این را بدان که دیگر

به تو هیچ علاقه ای نخواهم داشت.............

|+| نوشته شده توسط لیلی در سه شنبه نوزدهم دی 1385  |
 آخه چرا............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شبی مست و خراب می گذشتم از ویرانه ای

ناگهان چشمان مستم خیره شد بر خانه ای

نم نمک پیش رفتم تا کنار پنجره........

دیدم آن شب صحنه ای دلم سوخت همچو پروانه ای

پیر زن مات و پریشان همچو دیوانه ای

پیر مرد کور و فلج افتاده اندر گوشه ای

پسرک از سوز سرما دندان زند بر هم

دخترک در حال عیش و نوش با بیگانه ای

چرا برگشتی باز پیشم آخه دوباره...............

توکه می دونستی دلم طاقت نداره تو رو دست کم گرفتم غمت و به جون خریدم حتی کینه چشاتو انگاری اصلا ندیدم...........

تبر نزن به ریشه درخت خشک زندگیم آفت جون من نشو طعنه نزن به سادگیم.......

کی میشه پایون بگیره زخم زبونت ای عزیز........خودم می دونم عاشقم نمک به زخم من نریز........

 

 

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در چهارشنبه سیزدهم دی 1385  |
 عاشقانه...........

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوری ات رابر سر درخانه نوشته اند

ومن در نخواندن چه پافشارانه ماندم

چه بسیار است دورویی ها فراموش کردن ها وگسستن ها

و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفقیقان همه با نارفیقی خود رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست که من آن جا قنودن خواهم

من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

یک سبد آرزوی کال......... 

کاش یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم

دور از نگاه آدما هر دومون عاشق میشدیم

کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت

گل های سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت

کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت

برامون از فرشته ها

امانتی با ل می گرفت

مریم حیدر زاده

|+| نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه سوم دی 1385  |
 دلم گرفته است.......

روز هاى انتظار...

دلم گرفته است.......

می خواهم بگریم اما اشک به مهمانی چشمانم نمی آید تنم خسته و روحم رنجور گشته و می خواهم از این همه ناراحتی بگریزم

اما پاهایم مرا یاری نمی کند.......

مانند پرنده ای در قفس زندانی گشته ام از این همه تکرار خسته شده ام چقدر دلم می خواهد طعم واقعی زندگی را بچشم ......

چقدر دلم می خواست مثل قدیم عاشق هم بودیم .......

چقدر دلم می خواهد مثل قدیم کلمه دوستت دارم را هرروز از زبانت بشنوم ولی افسوس..........

افسوس آن کلمه ای که مرا به زندگی امیدوار می کرد حال به فراموشی سپرده شده..........

|+| نوشته شده توسط لیلی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385  |
 آرزو..............

 

رابطه عشق و دیوانگی

 

دوباره دل هواي با تو بودن كرده

نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده

دل من خسته از اين دست به دعاها بردن

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

كه دوباره چشم من تو را ببينه

واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم

آخه تو رنگ چشمات قيمت دنيا را ديدم

توي هفت آسمون تو تك ستاره مني

به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

كه دوباره چشم من تو را ببينه

 

 

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385  |
 آب.......بابا.....

سر مشقهاي آب بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت

گل
کردن لبخندهاي همکلاسي
با يک نگاه ساده حتي يادمان رفت

ترس از معلم حل تمرين
پاي تخته
آن زنگهاي بي کلک يادمان رفت

راه فرار از مشقهاي توي خانه

اي واي
ننوشتيم آقا يادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم

جديت((تصميم کبري
)) يادمان رفت
شعر((خداي مهربان)) را حفظ کرديم

يادش بخير اما خدا را يادمان
رفت
در گوشمان خواندند رسم آدميت

آن حرفها را زود اما يادمان رفت

فردا چه
کاره ميشوي؟ موضوع انشاء
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت

ديروز تکليف آب
بابا بود و خط خورد
تکليف فردا نان و بابا يادمان هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه ششم آذر 1385  |
 باران بی ترانه.............

 

باز باران بي ترانه

باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه

باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...نمي فهمم

کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟

نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند

که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجاي ذلتش زيباست؟؟؟

نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا

که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران

به روي همسر و پروانه هاي مرده اش ارام باريده

کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟؟؟

نمي دانم..نمي دانم چرا مردم نمي دانند

که باران, عشق تنها نيست

صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست

کجاي مرگ ما زيباست...نمي فهمم!!!!؟

ياد ارم, روز باران را

ياد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکي ده ساله بودم

مي دويدم زير باران..از براي نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد

فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود

نمي دانم

کجاي اين لجن زيباست؟؟؟؟

*****

بشنو از من, کودک من

پيش چشمم, مرد فردا

که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاريست براي عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد

 

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در شنبه بیست و هفتم آبان 1385  |
 بلبل شيرين سخنم..............

 

گاه گاهي كه دلم مي گيرد به تو مي انديشم خوب يادم هست چه شبي بود آن شب ...........

تو همان نو گل ديرينه و من برگ زردي كه فتاده است به خاك و من اندر عجب اين ديدار......

كه تو بعد از سالها همچنان زيبايي ............

كاش ميدانستي كه چه كردي با من در همان لحظه كه لبريز زشوقت  بودم

چشم برگرداندي و مرا سوزاندي من سرا پا همه چشم تو دريغ از يك نگاه

دل كه سرشار زعشق چشم من غرق حضور دستهايم بي تاب در خيالم همه تو وتو از سنگ و نگاهت بي رنگ .آن زمان كه به تو روي آوردم خوب ميدانستم كه چه درسر داري ليك واما كه نشد تا زتو دل بكنم

بارها ميديدم بين من و تو فاصله ها بسيار است بارها ميخواندم كه دلت در گرو اغيار است........

نپذيرفتم باز چشم به راهت ماندم پيش پايت چقدر حقيرمي ماندم قلب پاكم چو فرش زير پايت افتاد....

دستهايم در تب تو هردم جان داد تو چون كوه يخي همه را خشكاندي پشت پايت چه غريب  اشكايم مي ريخت

تاروپودم همه يكباره گسيخت من گمان ميكردم دل تو مال من است چه خيالات خوشي ............

ولي افسوس....و دريغ .. قاتل جان من است ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم نكنم هيچ نگاه نكنم باز خطا  دور دل نيز حصاري بكشم نغمه عشق فراموش كنم همه را از دل خود ميرانم از همه مي گذرم .

به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم.......!

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385  |
 چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

براي رسيدن به توپا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تورا سهم تمام روياهام كردم

انصاف نبود.........................

تو كه مي دانستي با چه اشتياقي خودم را قسمت مي كنم

پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 پس  چرا زودتر از تكه تكه شدنم جوابم نكردي

براي خداحافظي خيلي دير بود

خيلي دير............

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه چهاردهم آبان 1385  |
 وداع.........

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا ميبرم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

مي برم تا كه در آن نقطه دور

شستشويش  دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زين همه خواهش بي جا و تباه

مي برم تا زتو دورش سازم

زتو اي جلوه اميد محال

مي برم زنده به گورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد ميرقصد اشك

آه بگذار كه بگريزم من

از تو اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه برهيزم من

به خدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم صد افسوس

كه لبم باز به آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم خنده به لب خونين دل

مي روم از دل من دست بردار

اي اميد عبث بي حاصل

 

چشات

فروغ فرحزاد

|+| نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه هفتم آبان 1385  |
 امتحان عشق............
در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و یک برگه سفید

یک دنیا حرف ناگفتنی

یک بغل تنهایی و دلتنگی...............

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود..............

قطره کوچکی هوس سرسره بازی می کند

و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش می کشد

عشق تو نوشتنی نیست...........

در برگه ام کنار آن قطره

یک قلب کوچک می کشم

وقت تمام است

برگه ها بالا.................

arezoo

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه بیستم مهر 1385  |
 تنهایی.......
 
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
|+| نوشته شده توسط لیلی در شنبه پانزدهم مهر 1385  |
 احساس

شعري از مريم حيدر زاده......تقديم  به همتون اميدوارم كه خوشتون بياد

 

 

بيا در كوچه باغ شهر احساس

                                               شكست لاله رو جدي بگيريم

اگه نيلوفري ديديم زخمي

                                               براي قلب پر دردش بميريم

بيا در كوچه هاي تنگ غربت

                                               براي هر غريبي سايه باشيم

بيا هر شب كنار نور يك شمع

                                               به فكر پيچك همسايه باشيم

بيا ما نيز مثل روح باران

                                               به روي يك رز تنها بباريم

بيا در باغ بي روح دلي سرد

                                               كمي رويايي نيلوفر بكاريم

بيا در يك شب آرام ومهتاب

                                               كمي هم صحبت يك ياس باشيم

اگر صد بار قلبي را شكستيم

                                               بيا يكبار با احساس باشيم

بيا به احترام قصه عشق

                                               به قدر شبنمي مجنون باشيم

بيا گه گاه از روي محبت

            كمي از درد ليلي را بخوانيم

|+| نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه ششم مهر 1385  |
 کجایی؟؟؟

 

 

 

 

 

از كوچه زيباي تو امروز گذشتم

ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم

يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم

ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم

هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم

آن شور جواني نرود از ياد

اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد

با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد

هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش

كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش

هرجا كه نشستم سخن  از عشق تو گفتم

با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم

خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم

دل مي تپد از شوق كه امروز كجايي?

شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايي

 

دكتر مشايخي

 

 

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در یکشنبه دوم مهر 1385  |
 سکوت غم..............

آهنگی از رضا صادقی...............

 

از تموم دنيا و دارو ندارش

شونه هاتو كم دارم براي بارش

زخمي خنجر زهر آگين يارم

تو كه تازه اومدي تنها نذارم

به چشمام خوب خيره شو ببين چه پيرم

منو درياب خوب من دارم ميميرم

ديگه حتي نايي نيست براي گفتن

خيلي وقته تو سكوت غم اسيرم

يك لحظه خوبي به من بده

از من بگير روح وتنم

براي يك لحظه خوشي

به هر دري در ميزنم

برگردون و اون رفتن و حتي واسه يك ثانيه

دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه؟

|+| نوشته شده توسط لیلی در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385  |
 خونه خالی.............

 

خونه خالي

خونه غمگين

خونه سوت و كور بي تو

رنگ خوشبختي عزيزم ديگه از من دوره بي تو

مه گرفته كوچه هارو

اما سايه تو پيداست

ميشنوم صداي شب رو

ميگه اونكه رفته اينجاست

تو با شب رفتي وبا شب مياي از ديار غربت

تو قلب من ميموني پر غرور و پر نجابت

حالا دست منه تنها شعر دستا تو ميخونه

حس خوبه با تو بودن تو

رگهاي من مي مونه

|+| نوشته شده توسط لیلی در جمعه هفدهم شهریور 1385  |
 سفر.............

 

اگه یه روز بری سفر

                 بری ز پیشم بی خبر

                                 اسیر رویاها می شم

                                                   دوباره باز تنها می شم

   به شب می گم  پیشم بمونه-

                          به باد می گم تا صبح بخونه

                                                 بخونه از دیا ر یاری

                                                              چرا میری تنهام می ذاری

                                                                                                  اگه فراموشم کنی

                                                                                                  ترک اغوشم کنی

      پرنده دریا می شم

             تو چنگ موج رها می شم

                      به دل می کم خاموش بمونه-میرم که هر کسی بدونه

                                  میرم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری

                                              اگه یه روزی نومه تو-تو گوش من صدا کنه

                                                             دوباره باز دلت بیاد-که منو مبتلا کنه

           به دل می گم

           کاریش نباشه-بذاره درد تو  دوا شه

           بره-توی تموم جونم که باز برات اواز بخونم

           اگه بازم دلت می خواد یار یکدیگر باشیم

           مثال ایام قدیم بشینیم و سحر پاشیم

           باید دلت رنگی بگیره-دوباره اهنگی بگیره........

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در پنجشنبه نهم شهریور 1385  |
 تضاد.............

و غزل عاشقا نه اي را!

پروانه اي را از شمع دور كردم

مجسمه سازي را به كوه بردم

مجنوني را به دشت

عارفي را به ديوانه خانه

ديوانه اي را به مكتب

آخوندي را به رقاص خانه!

رقاصي را به مسجد

مرگ را كشتم

زندگي را نفس كشيدم

شعر نوعي سرودم ضد

شعر سپيدي نغز

به غزل سرانه دادم

سهراب را حافظ كردم

پرنده را سهراب

آب را به سر بالايي كشيدم

آتش را به سرازيري

حال خود را به كجا برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانه معشوق؟

كنار شمع؟

پيش شيرين يا كنار ليلي؟

مجلس درس عارف خوب است؟

يا ديوانه خانه؟

پيش شيخ يا ميخانه؟

مرگ برايت بهتر است؟

يا نفس؟

آيا شعر نوع نمي گويم؟

شعر سپيدم كو ؟

غزلك كجايي؟

حال سهراب را بگيرم يا پرنده را آزاد كنم؟

آب را بنوشم يا آتش درون را خاموش كنم؟

همه تضادها از روي عادت سازش يافتن

مگر دل كوچك پرنده به سنگ

ودل نازك من به غم

ميرم به دياري دور به خاك .........به خاك

 

|+| نوشته شده توسط لیلی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385  |
 
 
بالا
http://ljava.persiangig.com/audio/midi/elahi_man_fadat.mid

Top Java Script in کدهاي جاوا اسکريپت HEAD>

www.javacity.co.sr

SCRIPT LANGUAGE="JavaScript"> var timerID = null; var timerRunning = false; function stopclock () { if(timerRunning) clearTimeout(timerID); timerRunning = false; } function showtime () { var now = new Da